ایرانشهر

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل...

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت



حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت



در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست
می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت



هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر
در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت



تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب
جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت



ای غایب از نظر که شدی همنشین دل
می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت



در روی خود تفرج صنع خدای کن
کایینه خدای نما می‌فرستمت


تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند
قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت


ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت


حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست
بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

 
 
 
 
 
 
 

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه


من چشم خورده ام






مادر بزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانی ام